الشيخ حسين المظاهري

138

جهاد با نفس (فارسى)

آمد و به مادرش پيام را گفت ، ده يك پارچه عزا شد ، همه مىگفتند : چه كنيم ؟ آيا اين دختر را فداى ده كنيم يا استقامت كنيم ؛ اگر اين دختر را فداى ده كنيم و او را آرايش كنيم و در اطاقى بگذاريم و او بيايد و برود ، تأمين داريم و الا اگر اين كار را نكنيم ده را غارت مىكند ، قتل عام مىكند ، امشب قتلها واقع مىشود . بالاخره همه حتى پدر و مادر دختر راضى شدند كه اين دختر بيچاره را فداى ده كنند و خود دختر هم راضى شد . دختر را آرايش كردند و در اطاقى گذاشتند اما ده عزاست ، همه گريه مىكنند ، دختر گريه مىكند ، پدر گريه مىكند ، مادر گريه مىكند . فضيل بن اياز آمد ، به قدرى قلدر بود كه تاريخ مىگويد از در وارد نشد بلكه از پشت بام آمد . يك پيرمرد كه حالى داشت - خوشا به حال افرادى كه به واسطه رابطهء با خدا حالها دارند ، جذابيت‌ها دارند ؛ برادر ، خواهر نمىدانى كه رابطهء با خدا آدم را به كجا مىرساند ، نمىدانى اگر لذت ترك لذت بدانى ، اگر بدانى كه با تابش نور خدا چه جذابيت‌ها و چه حالها و چه تأثيرها پيدا مىشود . - آرى پيرمرد با حالى در دل شب قرآن مىخواند . همه منتظرند كه فضيل بن اياز بيايد و اين پيرمرد هم كه همسايه آنها بود در خانه‌اش با صداى بلند قرآن مىخواند ، وقتى به اين آيه